اگر در یکی از این روزها دختری را پشت فرمان پژو ۲۰۶ سفیدرنگی در حال قر و قنبیل آمدن دیدید، شک نکنید که خود ما هستیم.
برای همین امشب می خوام یه ضیافت اساسی دو نفره راه بندازم. بوی آش رشته مستم کرده! خونمون رو دوست دارم مخصوصا موقع هایی که بوی غذا ، بوی زندگی تو تموم اتاقهاش می پیچه.
* مخصوص اون بالایی: می دونی که چی میخوام ! می دونم تا قبل از اومدن ماه رمضان آینده خواستم رو بهم میدی. میدی دیگه نه ؟!
آخه گوسفند من به تو چی بگم؟!!
بعد از این همه وقت آمده بودم که کلی مطلب بنویسم ، اما وقتی صفحه بلاگفا باز شد دیدم یه کامنت خصوصی دارم که کسی به اسم م. ر .الف. الف نوشته من رو میشناسه و شماره تلفنی که هرچه زنگ میزنم کسی بر نمی داره، البته کامنت مال ۱۴/مرداد بود .
اگر اینجا رو دوباره می خونی لطفا اسمت رو به من بگو ، من واقعا هیجان زده ام.
با یک دست نه دو هندوانه بلکه چهار -پنج هندوانه بلند کرده ایم ( اضافه کنید تنیس و کلاس زبان را به برنامه های قبلیه بندسازی و کلاس رقص) پایان نامه هم همراه همیشگی در صحنه ! با برنامه ریزی های معروفمان ( آخه من بین دوستام به قلمچی معروف بودم ) شر پایان نامه را تا اواخر شهریور می کنیم .
بابا ای ول
بزنید به تخته.
هم اکنون نیز از فشار این همه هنرنمایی تمام عضلات بدنمان از نرمه گوش راست گرفته تا انگشت کوچک پای چپ بدجور گرفته اند .
انواع حرکات زننده و غیر اسلامی انجام داده ایم و به منظور تبدیل شدن هر چه سریعتر به یک hip hop dancer موفق ،نمونه از آهنگهای مورد نظر را خریداری کرده تا از در و دیوار منزلمان هم بالا برویم .
و من الله توفیق!
لبخند قانع مرد سبزی فروش برای تبریک روز پدر ،
بوی قورمه سبزی پیچیده توی فضای خونه ،
سفره کوچک دونفره ،
آرامش یه روز تعطیل ،
عطر خوش زندگی .
* * *
دلم می خواد همه دنیا رو امروز به خونه ام دعوت کنم .
ـ بفرمایید قورمه سبزی فرد اعلا با سالاد شیرازی ، سبزی خوردن تازه هم میدیم خدمتتون !
* * *
هلی جونم دلم برات تنگ ش. . نه دلم محو شده ![]()
* * *
عروسی دیشب مزخرف بود ! باغ اونقدر تاریک بود که چشم چشم رو نمی دید . صندلی هم که نصف تعداد نفرات بود ، ما هم از بیجایی و سرپا موندن مجبور شدیم هی قر بدیم
در حال ارسال گزارش لحظه به لحظه از عروسی به همسر گرام زمان افاضاتمان مبنی بر مزخرف بودن عروسی ، خواهر داماد به صورت کاملا غیر محسوس مانند یک جاسوس کارکشته مچ اینجانب را گرفت !!! حسابی کنف شدیم و ضایع !!
آدم که بیکار می شود ، بی خود و بی جهت به همه چیز گیر میدهد . مخصوصا اگر از صبح توی خانه به در و دیوار زل بزنی و هزار بار آگهی های استخدام روزنامه را بالا و پایین کنی و آخر سر هم چیزی عایدت نشود ، داغ میکنی . آن وقت شروع میکنی به غر غر کردن ، بعد نا امید می شوی و بدبین .
اصلا همه چیز از همین نا امیدی شروع می شود . اول از خودت که چرا عرضه پیدا کردن یک کار هم نداری ، بعد بدبین میشوی به آینده و آنقدر فکر و خیال به هم می بافی که بدبین می شوی به زنت .
مریم راست می گفت : از بس که توی خانه مانده ای مغزت پوسیده . شکاک شده ای . آخه مرد به برادر خودت هم شک میکنی ؟
دست خودم که نبود ، کلافه بودم . انگار همه چیز و همه کس روی اعصابم بالا و پایین می پرید . خنده ها و بی خیالی های مریم هم ، عصبانی ترم می کرد .
میگفت : تقصیر من است که می خواهم جلوی خانواده ات شرمنده نشوی . یه وقت فکر نکن بی عرضه ای و توی زندگی داره به ما فشار میاد . هی الکی بگو و بخند میکنم که نفهمند جگرم خون است . بیا اینم دست مزدم .
من احمق بودم . کور بودم که این فداکاری های زنم را نمی دیدم .
آخر پس چرا فقط با احمد خوش و بش می کرد ؟
ـ برای اینکه برادرت پولداره ، یک وقت فکر نکنه ما حسودیمان می شود سر سنگین شده ایم .
درست شده بود ۱۵۴ روز . همه طلاهایش را فروخته بود . تازه از احمد هم دستی گرفته بودم.
ـ از خانه نشستن چیزی درست نمیشود . به چند نفر آشنا بسپار . صبر داشته باش انشاالله درست می شود .
خب من هم سپردم به جواد هم محل قدیممان . توی مخابرات کار میکرد . خیلی راضی نبود اما بخور و نمیری می گرفت .اول جاخورد . فکر کرد حالا می شوم قوز بالا قوزش . برایش که توضیح دادم شب و روز ندارم ، فقط گفت : ببینم چه میکنم .
مریم گفته بود صبر داشته باش درست می شود . من هم صبر کردم درست ۱۶ روز . جواد که زنگ زد فکر کردم می خواهد معذرت خواهی کند . اما گفت درست شد ، امروز بیا اداره .
. . . . به مریم که گفتم اول عصبانی شد . داد و بیداد کرد . تمام آبا و اجدادمان را از زیر خاک درآورد و شست و پهن کرد توی آفتاب . حتی احمد هم بی نصیب نماند . اما بعد انگار سطل آب یخ ریخته باشند رویش ،آرام شد . اول گریه کرد بعد با لبخند گفت و گفت .
همیشه راست می گفت . حرفهایش که تمام شد ، من تصمیم ام را گرفتم .قبول که جواد کار را درست کرده بود ، پارتی بازی کرده بود و ممکن بود به دردسر بیفتد بالاخره پایش گیر بود آخر اما . . .
آقای قاضی مریم راست می گفت . جواد بیچاره به خاطر من پیرینت تماسها را گرفته بود . حالا از کار بیکار شده ، من هم شده ام اعدامی.
مریم خدابیامرز همیشه راست می گفت .
آخه این چه مملکتیه ، چه قانونیه ، چه دینیه؟ دینی که به زنها دستور میده برای جلوگیری از به گناه افتادن مردا خودشونو لای هفت من پارچه بپوشونن با دو تا کلمه اجازه می ده به هرکسی بِ.دُ.ن !!!
حالم بده . از وقتی به مبحث ازدواج موقت رسیدم ، اعصابم به هم ریخته.
حالا سعی می کنم این چند روز رو خلاصه بنویسیم :
۱) دوره سه روزه فوق العاده بود . تجربه منحصر به فردی که هرگز مانندش توی زندگی تکرار نمی شه.( به علت تعهدی که داده ام نمی تونم توضیحی بدم )
۲) در ایام ارتِحالیدی( ۱۴ و ۱۵ خرداد) من وهمسر گرام به همراهی قوم شوهر عزیز راهی دیار عربهای قبا پوش شدیم و شاکر از زبان فهمی فروشندگان ( برخلاف چینی های هیچی نفهم) مبالغ مبسوطی خریدهای کلی و جزئی نمودیم ، و بسیار بسیار تاسف خوردیم از دیدن پیشرفت مملکت دوبی و پسرفت روز به روز خودمان.
۳) چند روزه اخیر اینجانب مرتبا بین منزل و مطب آقای دکتر دندونی در رفت و آمد بوده ام و اونقدر آمپول نوش جان کرده ام که دیگه نه از آمپول نه از دندونسازی نه تنها نمی ترسم که به قول کتی یه جورایی درد لذت بخشی هم داره ( دچار خودآزاری مزمن شده ام آیا؟!)
۴) چهار چنگولی روی پایان نامه افتاده ام خفن ،( اما متاسفانه هر چی می نویسم اصلا جلو نمیره)
۵) هم اکنون از آرایشگاه آمده و مبلغ هنگفتی ( می گم هنگفت یعنی واقعا هنگفت ها تا فلان جایم درد گرفت موقع پول دادن) بابت بلند کردن موهایمان به روش اکستنشن پرداخته ایم باشد که همسر گرام از دیدنمان کف بر شود .( امیدوارم این پست رو قبل از اومدن به خونه نبینه که همه زحمت هام بابت نگه داشتن زبونم هدر میره)
۶)فردا شب عروسی دعوتیم
۷)با موهام کلی حال میکنم خدا وکیلی![]()
